تبلیغات

اسلایدر

وبلاگicon
بــهـتـریـن هــا - به یاد قدیما

بــهـتـریـن هــا
 
بهترین های سراسر اینترنت همه در این وبلاگ
تماس با ما خبرنامه بهترین ها





Powered by WebGozar


پیرمرد به همسرش گفت بیا به یاد گذشته های دور، به محل قرارمان در جوانی برویم. من میروم تو کافه منتظرت می مانم و تو بیا سر قرار. بعد بنشینیم و حرفای عاشقانه بزنیم.
پیرزن قبول کرد.
فردا پیرمرد به کافه رفت، دو ساعت از قرار گذشت ولی پیرزن نیامد!
وقتی به خانه برگشت دید پیرزن توی اتاق نشسته و گریه می کند.
ازش پرسید چرا گریه میکنی؟
پیرزن اشکهایش را پاک کرد و گفت:
بابام نذاشت بیام…


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستانک، 
برچسب ها: داستانک، داستان کوتاه، پیرمرد و پیرزن، به یاد قدیما،  
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 12 اردیبهشت 1391 توسط محمد رضا

بـهـتـــریـن هــا

تمامی حقوق این وبلاگ با ذکر یک صلوات آزاد است | طراحی : M.R.M  
بک لینک فا